منوی اصلی
 
 
مهمان : 14
اعضا عضو سایت : 7
اعضا آنلاین : 0
امروز : 319
ديروز : 634
ماه : 11206
سال جاری : 20711
تعدا مطالب : 3197
 
 سید محمد حسین بهجت تبریزی(شهریار)

فرزند آقا سيد اسماعيل موسوي معروف به حاج مير آقا خشكنابي در سال 1325 هجري قمري (شهريور ماه 1286 هجري شمسي) در بازارچه ميرزا نصرالله تبريزي واقع در چاي‌كنار چشم به جهان گشود. در سال 1328 هجري قمري كه تبريز آبستن حوادث خونين وقايع مشروطيت بود پدرش او را به روستاي قيش‌قورشان و خشكناب منتقل نمود. دوره كودكي استاد در آغوش طبيعت و روستا سپري شد كه منظومه حيدربابا مولود آن خاطراتست. در سال 1331 هجري قمري پدرش او را براي ادامه تحصيل به تبريز باز آورد و او را در نزد پدر شروع به فراگيري مقدمات ادبيات عرب نموده و در سال 1332 هجري قمري جهت تحصيل اصول جديد به مدرسه متحده وارد گرديد و در همين سال اولين شعر رسمي خود را سرود و سپس به آموختن زبان فرانسه و علوم ديني نيز پرداخته و از فراگيري خوشنويسي نيز دريغ نمي‌كرد كه بعدها كتابت قرآن، ثمره همين تجربه مي‌‌باشد.

در سيزده سالگي اشعار شهريار با تخلص بهجت در مجله ادب به چاپ مي‌‌رسيد. در بهمن ماه 1299 خورشيدي براي اولين بار به تهران مسافرت كرده، و در سال 1300 توسط لقمان الملك جراح در دارالفنون به تحصيل مي‌‌پردازد. شهريار در تهران تخلص بهجت را نپسنديده و تخلص شهريار را پس از دو ركعت نماز و تفأل از حافظ مي‌گيرد.
غم غريبي و غربت چو بر نمي‌تابم
روم به شهر خود و شهريار خود باشم

شهريار از بدو ورود به تهران با استاد ابوالحسن صبا آشنا شده و نواختن سه تار و مشق رديف‌هاي سازي موسيقي ايراني را از او فرا مي‌گيرد. او همزمان با تحصيل در دارالفنون به ادامه تحصيلات علوم ديني مي‌‌پرداخت و در مسجد سپهسالار در حوزه درس سيد حسن مدرس حاضر مي‌‌شد.

درسال 1303 وارد مدرسه طب مي‌شود واز اين پس زندگي شور انگيز و پرفراز و نشيب او آغاز مي‌شود. در سال 1313 و زماني كه شهريار در خراسان بود پدرش حاج ميرآقا خشكنابي فوت مي‌كند.

 او سپس در سال 1314 به تهران بازگشته و از اين پس آوازه شهرت او از مرزها فراتر مي‌رود. شهريار شعر فارسي و تركي آذربايجاني را با مهارت تمام مي‌‌سرايد و در سال‌هاي 1329 تا 1330 اثر مشهور خود حيدر بابايه سلام را مي‌سرايد. گفته مي‌شود گه منظومه "حيدربابا" در شوروي به 90 درصد زبان‌هاي جمهوري‌هاي آن ترجمه و منتشر شده است.

در تير ماه 1331 مادرش درمي‌گذرد. در مرداد ماه 1332 به تبريز آمده و با يكي از بستگان خود شهريار از بدو ورود به تهران با استاد ابوالحسن صبا آشنا شده و نواختن سه تار و مشق رديف‌هاي سازي موسيقي ايراني را از او فرا مي‌گيرد. او همزمان با تحصيل در دارالفنون به ادامه تحصيلات علوم ديني مي‌‌پرداخت و در مسجد سپهسالار در حوزه درس سيد حسن مدرس حاضر مي‌‌شد.

درسال 1303 وارد مدرسه طب مي‌شود واز اين پس زندگي شور انگيز و پرفراز و نشيب او آغاز مي‌شود. در سال 1313 و زماني كه شهريار در خراسان بود پدرش حاج ميرآقا خشكنابي فوت مي‌كند.

او سپس در سال 1314 به تهران بازگشته و از اين پس آوازه شهرت او از مرزها فراتر مي‌رود. شهريار شعر فارسي و تركي آذربايجاني را با مهارت تمام مي‌‌سرايد و در سال‌هاي 1329 تا 1330 اثر مشهور خود حيدر بابايه سلام را مي‌سرايد. گفته مي‌شود گه منظومه "حيدربابا" در شوروي به 90 درصد زبان‌هاي جمهوري‌هاي آن ترجمه و منتشر شده است.

در تير ماه 1331 مادرش درمي‌گذرد. در مرداد ماه 1332 به تبريز آمده و با يكي از بستگان خود به نام خانم عزيزه عميد خالقي ازدواج مي‌كند كه حاصل اين ازدواج سه فرزند به نام‌هاي شهرزاد و مريم و هادي هستند.

به نام خانم عزيزه عميد خالقي ازدواج مي‌كند كه حاصل اين ازدواج سه فرزند به نام‌هاي شهرزاد و مريم و هادي هستند.

در حدود سال‌هاي 1346 آغاز به نوشتن قرآن، به خط نسخ نموده كه يك ثلث آن را به اتمام رسانده و ديوان اشعار فارسي استاد نيز چندين بار چاپ و بلافاصله ناياب شده است. در مدت اقامت در تبريز سهنديه را مي‌سرايد. در سال 1350 مجدداً به تهران مسافرت نموده و تجليل‌هاي متعددي از شهريار به عمل مي‌آيد. ولي در سال 1354 داغ ديگري از فوت همسر به دلش مي‌‌نشيند
در سال 1357 شهريار با حركت انقلاب همصدا شد. در ارديبهشت ماه سال 1363 تجليل باشكوهي از استاد در تبريز به عمل آمد. شهريار به لحاظ اشتهار در سرودن اشعار كم نظير در مدح امير مومنان و ائمه اطهار به شاعر اهل بيت شهرت يافته است.

شهريار در سالهاي آخر عمر در تهران اقامت داشت. دوست داشت به شيراز برود و در آرامگاه حافظ باشد ولي بعد از اين فكر منصرف شد و به تبريز رفت. او آخرين روزهاي عمرش در بيمارستان مهر تهران بستري شد و در 27 شهريور ماه 1367 در همان بيمارستان او پس از يك دوره بيماري درگذشت و بنا بر وصيتش او را در مقبرةالشعرا به خاك تبريز سپردند.

صولاً شرح حال و خاطرات زندگي شهـريار در خلال اشعـارش خوانده مي شود و هـر نوع تـفسير و تعـبـيـري كـه در آن اشعـار بـشود به افسانه زندگي او نزديك است و حقـيـقـتاً حيف است كه آن خاطرات از پـرده رؤيا و افسانه خارج شود.

گو اينكه اگـر شأن نزول و عـلت پـيـدايش هـر يك از اشعـار شهـريار نوشـته شود در نظر خيلي از مردم ارزش هـر قـطعـه شايد ده برابر بالا برود، ولي با وجود اين دلالت شعـر را نـبايد محـدود كرد.

شهـريار يك عشق اولي آتـشين دارد كه خود آن را عشق مجاز ناميده. در اين كوره است كه شهـريار گـداخـته و تصـويه مي شود. غالـب غـزلهـاي سوزناك او، كه به ذائـقـه عـمـوم خوش آيـنـد است، يادگـار اين دوره است. اين عـشـق مـجاز اسـت كـه در قـصـيـده ( زفاف شاعر ) كـه شب عـروسي معـشوقه هـم هـست، با يك قوس صعـودي اوج گـرفـتـه، به عـشق عـرفاني و الهـي تـبديل مي شود. ولي به قـول خودش مـدتي اين عـشق مجاز به حال سكـرات بوده و حسن طبـيـعـت هـم مـدتهـا به هـمان صورت اولي براي او تجـلي كرده و شهـريار هـم با زبان اولي با او صحـبت كرده است.

بعـد از عـشق اولي، شهـريار با هـمان دل سوخـته و دم آتـشين به تمام مظاهـر طبـيعـت عـشق مي ورزيده و مي توان گـفت كه در اين مراحل مثـل مولانا، كه شمس تـبريزي و صلاح الدين و حسام الدين را مظهـر حسن ازل قـرار داده، با دوستـان با ذوق و هـنرمـنـد خود نـرد عـشق مي بازد. بـيـشتر هـمين دوستان هـستـند كه مخاطب شعـر و انگـيزهًَ احساسات او واقع مي شوند. از دوستان شهـريار مي تـوان مرحوم شهـيار، مرحوم استاد صبا، استاد نـيما، فـيروزكوهـي، تـفـضـلي، سايه و نگـارنده و چـند نـفر ديگـر را اسم بـرد.

شرح عـشق طولاني و آتـشين شهـريار در غـزلهـاي ماه سفر كرده، توشهً سفـر، پـروانه در آتـش، غـوغاي غـروب و بوي پـيراهـن مشـروح است و زمان سخـتي آن عـشق در قـصيده پـرتـو پـايـنده بـيان شده است و غـزلهـاي يار قـديم، خـمار شـباب، ناله ناكامي، شاهـد پـنداري، شكـرين پـسته خاموش، تـوبـمان و دگـران و نالـه نوميـدي و غـروب نـيـشابور حالات شاعـر را در جـريان مخـتـلف آن عـشق حكـايت مي كـند و غـزلهـا يا اشعـار ديگـري شهـريار در ديوان خود از خاطرات آن عـشق دارد از قـبـيل حالا چـرا، دستم به دامانـت و غـيره كه مطالعـهً آنهـا به خوانندگـان عـزيز نـشاط مي دهـد.

عـشقهـاي عارفانه شهـريار را مي توان در خلال غـزلهـاي انتـظار، جمع و تـفريق، وحشي شكـار، يوسف گـمگـشته، مسافرهـمدان، حراج عـشق، ساز صبا، و ناي شـبان و اشگ مريم، دو مرغ بـهـشتي و غـزلهـاي ملال محـبت، نسخه جادو، شاعـر افسانه و خيلي آثـار ديگـر مشاهـده كرد. براي آن كه سينماي عـشقي شهـريار را تـماشا كـنيد، كافي است كه فـيلمهاي عـشقي او را كه از دل پاك او تـراوش كرده در صفحات ديوان بـيابـيد و جلوي نور دقـيق چـشم و روشـني دل بگـذاريـد هـرچـه ملاحـضه كرديد هـمان است كه شهـريار مي خواسته است. زبان شعـر شهـريار خـيلي ساده است.

محـروميت و ناكامي هاي شهـريار در غـزلهـاي گوهـر فروش، ناكامي ها، جرس كاروان، ناله روح، مثـنوي شعـر، حكـمت، زفاف شاعـر و سرنوشت عـشق به زبان شهـريار بـيان شده است و محـتاج به بـيان من نـيست.

خيلي از خاطرات تـلخ و شيروين شهـريار از كودكي تا امروز در هـذيان دل، حيدر بابا، موميايي و افسانهً شب به نـظر مي رسد و با مطالعـه آنهـاخاطرات مزبور مشاهـده مي شود.

شهـريار روشن بـين است و از اول زندگي به وسيله رويأ هـدايت مي شده است. دو خواب او كه در بچـگي و اوايل جـواني ديده، معـروف است و ديگـران هـم نوشته اند.

اولي خوابي است كه در سيزده سالگي موقعـي كه با قـافله از تـبريز به سوي تهـران حركت كرده بود، در اولين منزل بـين راه - قـريه باسمنج - ديده است؛ و شرح آن اين است كه شهـريار در خواب مي بـيـند كه بر روي قـلل كوهـها طبل بزرگي را مي كوبـند و صداي آن طبل در اطراف و جـوانب مي پـيچـد و به قدري صداي آن رعـد آساست كه خودش نـيز وحشت مي كـند. اين خواب شهـريار را مي توان به شهـرتي كه پـيدا كرده و بعـدها هـم بـيشتر خواهـد شد تعـبـير كرد.

خواب دوم را شهـريار در 19 سالگـي مي بـيـند، و آن زماني است كه عـشق اولي شهـريار دوران آخري خود را طي مي كـند و شرح خواب مجملا آن است كه شهـريار مـشاهـده مي كـند در استـخر بهـجت آباد ( قـريه يي واقع در شمال تهـران كه سابقاً آباد و با صفا و محـل گـردش اهـالي تهـران بود و در حال حاضر جزو شهـر شده است) با معـشوقعهً خود مشغـول شـنا است و غـفلتاً معـشوقه را مي بـيـند كه به زير آب مي رود، و شهـريار هـم بدنبال او به زير آب رفـته، هـر چـه جسـتجو مي كـند، اثـري از معـشوقه نمي يابد؛ و در قعـر استخر سنگي به دست شهـريار مي افـتد كه چـون روي آب مي آيد ملاحضه مي كـند كه آن سنگ، گوهـر درخشاني است كه دنـيا را چـون آفتاب روشن مي كند و مي شنود كه از اطراف مي گويند گوهـر شب چـراغ را يافته است. اين خواب شهـريار هـم بـدين گـونه تعـبـير شد كه معـشوقـه در مـدت نـزديكي از كف شهـريار رفت و در منظومهً ( زفاف شاعر ) شرح آن به زبان شهـريار به شعـر گـفـته شده است و در هـمان بهـجت آباد تحـول عـارفانه اي براي شهـريار دست مي دهـد كه گـوهـر عـشق و عـرفان معـنوي را در نـتـيجه آن تحـول مي يابد.

شعـر خواندن شهـريار طرز مخصوصي دارد - در موقع خواندن اشعـار قافـيه و ژست و آهـنگ صدا هـمراه موضوعـات تـغـيـير مي كـند و در مـواقـع حسـاس شعـري بغـض گـلوي او را گـرفـته و چـشـمانـش پـر از اشك مي شود و شـنونده را كاملا منـقـلب مـي كـند.

شهـريار در موقعـي كه شعـر مي گـويد به قـدري در تـخـيل و انديشه آن حالت فرو مي رود كه از موقعـيت و جا و حال خود بي خـبر مي شود. شرح زير نمونهً يكي از آن حالات است كه نگـارنـده مشاهـده كرده است:
هـنـگـامي كه شهـريار با هـيچ كـس معـاشرت نمي كرد و در را به روي آشنا و بـيگـانه بـسته و در اطاقـش تـنـها به تخـيلات شاعـرانه خود سرگـرم بود، روزي سر زده بر او وارد شدم، ديـدم چـشـمهـا را بـسـته و دسـتـهـا را روي سر گـذارده و با حـالـتي آشـفـته مرتـباً به حـضرت عـلي عـليه السلام مـتوسل مي شود. او را تـكاني دادم و پـرسيدم اين چـه حال است كه داري؟ شهـريار نفـسي عـميـق كشيده، با اضهـار قـدرداني گـفت مرا از غرق شدن و خـفگـي نجات دادي. گـفـتم مگـر ديوانه شده اي؟ انسان كه در توي اطاق خشك و بي آب و غـرق و خفـه نمي شود. شهـريار كاغـذي را از جـلوي خود برداشتـه به دست من داد. ديدم اشعـاري سروده است كه جـزو افسانهً شب به نام سـنفوني دريا ملاحضه مي كـنـيد.

شهـريار بجـز الهـام شعـر نمي گويد. اغـلب اتـفاق مي افـتد كه مـدتـهـا مي گـذرد، و هـر چـه سعـي مي كـند حتي يك بـيت شعـر هـم نمي تـواند بگـويد. ولي اتـفاق افـتاده كه در يك شب كه موهـبت الهـي به او روي آورده، اثـر زيـبا و مفصلي ساخته است. هـمين شاهـكار تخـت جـمشيد، كـه يكي از بزرگـترين آثار شهـريار است و با اينكه در حدود چـهـارصد بـيت شعـر است در دو سه جـلسه ساخـته و پـرداخـته شده است.

شهـريار داراي تـوكـلي غـيرقـابل وصف است، و اين حالت را من در او از بدو آشـنايي ديـده ام. در آن موقع كه بعـلت بحـرانهـاي عـشق از درس و مـدرسه (كـلاس آخر طب) هـم صرف نظر كرده و خرج تحـصيلي او بعـلت نارضايتي، از طرف پـدرش قـطع شده بود، گـاه مي شد كه شهـريار خـيلي سخت در مضيقه قرار مي گـرفت. به من مي گـفت كه امروز بايد خرج ما برسد و راهي را قـبلا تعـيـيـن مي كرد.
 
در آن راه كه مي رفـتـيم، به انـتهـاي آن نرسيده وجه خرج چـند روز شاعـر با مراجـعـهً يك يا دو ارباب رجوع مي رسيد. با آنكه سالهـا است از آن ايام مي گـذرد، هـنوز من در حيرت آن پـيش آمدها هـستم.

قابل توجه آن بود كه ارباب رجوع براي كارهاي مخـتـلف به شهـريار مـراجـعـه مي كردند كه گـاهـي به هـنر و حـرفـهً او هـيچ ارتـباطي نـداشت - شخـصي مراجـعـه مي كرد و براي سنگ قـبر پـدرش شعـري مي خواست يا ديگـري مراجـعـه مي كرد و براي امـر طـبي و عـيادت مـريض از شهـريار استـمداد مي جـست، از اينـهـا مهـمـتر مراجـعـهً اشخـاص براي گـرفـتن دعـا بود.

خـدا شـناسي و معـرفـت شهـريار به خـدا و ديـن در غـزلهـاي جـلوه جانانه، مناجات، درس محـبت، ابـديـت، بال هـمت و عـشق، دركـوي حـيرت، قـصيده تـوحـيد ،راز و نـياز و شب و عـلي مـندرج است.

عـلاقـه به آب و خـاك وطن را شهـريار در غـزل عيد خون و قصايد مهـمان شهـريور، آذربايـجان، شـيون شهـريور و بالاخره مثـنوي تخـت جـمشـيد به زبان شعـر بـيان كرده است. الـبـته با مطالعه اين آثـار به مـيزان وطن پـرستي و ايمان عـميـقـي كه شهـريار به آب و خاك ايران و آرزوي تـرقـي و تـعـالي آن دارد پـي بـرده مي شود.

تـلخ ترين خاطره اي كه از شهـريار دارم، مرگ مادرش است كه در روز 31 تـيرماه 1331 اتـفاق افـتاد - هـمان روز در اداره به اين جانب مراجعـه كرد و با تاثـر فوق العـاده خـبر شوم را اطلاع داد - به اتـفاق به بـيمارستان هـزار تخـتخوابي مراجـعـه كرده و نعـش مادرش را تحـويل گـرفـته به قـم برده و به خاك سپـرديم. حـالـتي كه از آن مـرگ به شهـريار دست داده در منظومه اي واي مادرم نشان داده مي شود. تا آنجا كه مي گويد:
مي آمديم و كـله من گيج و منگ بود
انگـار جـيوه در دل من آب مي كـنند
پـيـچـيده صحـنه هاي زمين و زمان به هـم
خاموش و خوفـناك هـمه مي گـريختـند
مي گـشت آسمان كه بـكوبد به مغـز من
دنيا به پـيش چـشم گـنهـكار من سياه
يك ناله ضعـيف هـم از پـي دوان دوان
مي آمد و به گـوش من آهـسته مي خليـد:
تـنـهـا شـدي پـسـر!

شهـريار در تـبـريز با يكي از بـستگـانش ازدواج كرده، كه ثـمره اين وصلت دخـتري سه ساله به نام شهـرزاد و دخـتري پـنج ماهـه بـه نام مريم است.

شهـريار غـير از اين شرح حال ظاهـري كه نوشته شد؛ شرح حال مرموز و اسرار آميزي هـم دارد كه نويسنده بـيوگـرافي را در امر مشكـلي قـرار مي دهـد. نگـارنـده در اين مورد ناچار بطور خلاصه و سربـسته نكـاتي از آن احوال را شرح دهـم تا اگـر صلاح و مقـدور شد بعـدها مفـصل بـيان شود:
شهـريار در سالهـاي 1307 تا 1309 در مجالس احضار ارواح كه توسط مرحوم دكـتر ثـقـفي تـشكـيل مي شد شركت مي كـرد. شرح آن مجالس سابـقـاً در جرايد و مجلات چاپ شده است؛ شهـريار در آن مجالس كـشفـيات زيادي كرده است و آن كـشـفـيات او را به سير و سلوكاتي مي كـشاند. در سال 1310 به خراسان مي رود و تا سال 1314 در آن صفحات بوده و دنـباله اين افـكار را داشتـه است و در سال 1314 كه به تهـران مراجـعـت مي كـند، تا سال 1319 اين افـكار و اعمال را به شدت بـيـشـتـري تعـقـيت مـي كـند؛ تا اينكه در سال 1319 داخل جرگـه فـقـر و درويشي مي شود و سير و سلوك اين مرحـله را به سرعـت طي مي كـند و در اين طريق به قـدري پـيش مي رود كه بـر حـسب دسـتور پـير مرشد قـرار مي شود كه خـرقـه بگـيرد و جانشين پـير بـشود. تكـليف اين عـمل شهـريار را مـدتي در فـكـر و انديشه عـميـق قـرار مي دهـد و چـنـدين ماه در حال تـرديد و حـيرت سير مي كـند تا اينكه مـتوجه مي شود كه پـيـر شدن و احـتمالاً زير و بال جـمع كـثـيري را به گـردن گـرفـتن براي شهـريار كه مـنظورش معـرفـت الهـي است و كـشف حقايق است عـملي دشوار و خارج از درخواست و دلخواه اوست. اينجاست كه شهـريار با توسل به ذات احـديت و راز و نيازهاي شبانه و به كشفياتي عـلوي و معـنوي مي رسد و به طوري كه خودش مي گـويد پـيش آمدي الهـي او را با روح يكي از اولياء مرتـبط مي كـند و آن مقام مقـدس كليهً مشكلاتي را كه شهـريار در راه حقـيقـت و عـرفان داشته حل مي كند و موارد مبهـم و مجـهـول براي او كشف مي شود.

باري شهـريار پس از درك اين فـيض عـظيم بكـلي تـغـيـير حالت مي دهـد. ديگـر از آن موقع به بعـد پـي بـردن به افـكار و حالات شهـريار براي خويشان و دوستان و آشـنايانش حـتي من مـشكـل شده بود؛ حرفهـايي مي زد كه درك آنهـا به طور عـادي مـقـدور نـبود - اعـمال و رفـتار شهـريار هـم به مـوازات گـفـتارش غـير قـابل درك و عـجـيب شده بود.

شهـريار در سالهاي اخير اقامت در تهـران خـيلي مـيل داشت كه به شـيراز بـرود و در جـوار آرامگـاه استاد حافظ باشد و اين خواست خود را در اشعـار (اي شيراز و در بارگـاه سعـدي) منعـكس كرده است ولي بعـدهـا از اين فكر منصرف شد و چون در از اقامت در تهـران هـم خسته شده بود، مردد بود كجا برود؛ تا اينكه يك روز به من گـفت كه: " مـمكن است سفري از خالق به خلق داشته باشم " و اين هـم از حرفهـايي بود كه از او شـنـيـدم و عـقـلم قـد نـمي داد - تا اين كه يك روز بي خـبر از هـمه كـس، حـتي از خانواده اش از تهـران حركت كرد وخبر او را از تـبريز گـرفـتم.

بالاخره سيد محـمد حسين شهـريار در 27 شهـريـور 1367 خورشيـدي در بـيـمارستان مهـر تهـران بدرود حيات گـفت و بـنا به وصيـتـش در زادگـاه خود در مقـبرةالشعـرا سرخاب تـبـريـز با شركت قاطبه مـلت و احـترام كم نظير به خاك سپـرده شد. چه نيك فرمود:
براي ما شعـرا نـيـست مـردني در كـار
كـه شعـرا را ابـديـت نوشـته اند شعـار

زندگي نامه استاد شهـريار به قـلم جـناب آقاي زاهـدي دوست استاد
بخشي ازاين متن در زمان حيات استاد، نگاشته شده است
اصولاً شرح حال و خاطرات زندگي شهـريار در خلال اشعـارش خوانده مي شود و هـر نوع تـفسير و تعـبـيـري كـه در آن اشعـار بـشود به افسانه زندگي او نزديك است و حقـيـقـتاً حيف است كه آن خاطرات از پـرده رؤيا و افسانه خارج شود.

گو اينكه اگـر شأن نزول و عـلت پـيـدايش هـر يك از اشعـار شهـريار نوشـته شود در نظر خيلي از مردم ارزش هـر قـطعـه شايد ده برابر بالا برود، ولي با وجود اين دلالت شعـر را نـبايد محـدود كرد.

شهـريار يك عشق اولي آتـشين دارد كه خود آن را عشق مجاز ناميده. در اين كوره است كه شهـريار گـداخـته و تصـفيه مي شود. غالـب غـزل هـاي سوزناك او، كه به ذائـقـه عـمـوم خوش آيـنـد است، يادگـار اين دوره است. اين عـشـق مـجاز اسـت كـه در قـصـيـده ( زفاف شاعر ) كـه شب عـروسي معـشوقه هـم هـست، با يك قوس صعـودي اوج گـرفـتـه، به عـشق عـرفاني و الهـي تـبديل مي شود.
 
ولي به قـول خودش مـدتي اين عـشق مجاز به حال سكـرات بوده و حسن طبـيـعـت هـم مـدتهـا به هـمان صورت اولي براي او تجـلي كرده و شهـريار هـم با زبان اولي با او صحـبت كرده است.

بعـد از عـشق اولي، شهـريار با هـمان دل سوخـته و دم آتـشين به تمام مظاهـر طبـيعـت عـشق مي ورزيده و مي توان گـفت كه در اين مراحل مثـل مولانا، كه شمس تـبريزي و صلاح الدين و حسام الدين را مظهـر حسن ازل قـرار داده، با دوستـان با ذوق و هـنرمـنـد خود نـرد عـشق مي بازد. بـيـشتر هـمين دوستان هـستـند كه مخاطب شعـر و انگـيزهًَ احساسات او واقع مي شوند. از دوستان شهـريار مي تـوان مرحوم شهـيار، مرحوم استاد صبا، استاد نـيما، فـيروزكوهـي، تـفـضـلي، سايه، و نگـارنده و چـند نـفر ديگـر را اسم بـرد.

شرح عـشق طولاني و آتـشين شهـريار در غـزل هـاي ماه سفر كرده، توشهً سفـر، پـروانه در آتـش، غـوغاي غـروب و بوي پـيراهـن مشـروح است و زمان سخـتي آن عـشق در قـصيده " پـرتـو پـايـنده " بـيان شده است و غـزل هـاي يار قـديم، خـمار شـباب، ناله ناكامي، شاهـد پـنداري، شكـرين پـسته خاموش، تـوبـمان و دگـران ، نالـه نوميـدي ، و غـروب نـيـشابور حالات شاعـر را در جـريان آن عـشق حكـايت مي كـند. شهـريار در ديوان خود از خاطرات آن عـشق غزل ها و اشعار ديگري دارد از قـبـيل حالا چـرا، دستم به دامانـت و ... كه مطالعـهً آنهـا به خوانندگـان عـزيز نـشاط مي دهـد.

عـشق هـاي عارفانه شهـريار را مي توان در خلال غـزل هـاي انتـظار، جمع و تـفريق، وحشي شكـار، يوسف گـمگـشته، مسافرهـمدان، حراج عـشق، ساز صبا، و ناي شـبان و اشگ مريم، دو مرغ بـهـشتي، و غـزل هـاي ملال محـبت، نسخه جادو، شاعـر افسانه و خيلي آثـار ديگـر مشاهـده كرد.

براي آن كه سينماي عـشقي شهـريار را تـماشا كـنيد، كافي است كه فـيلمهاي عـشقي او را كه از دل پاك او تـراوش كرده ، در صفحات ديوان بـيابـيد و جلوي نور دقـيق چـشم و روشـني دل بگـذاريـد.

هـرچـه ملاحـظه كرديد هـمان است كه شهـريار مي خواسته زبان شعـر شهـريار خـيلي ساده است.

محـروميت و ناكامي هاي شهـريار در غـزل هـاي گوهـر فروش، ناكامي ها، جرس كاروان، ناله روح، مثـنوي شعـر، حكـمت، زفاف شاعـر، و سرنوشت عـشق به زبان خود شاعر بـيان شده و محـتاج به بـيان من نـيست.

خيلي از خاطرات تـلخ و شيرين شهـريار از كودكي تا امروز در هـذيان دل، حيدر بابا، موميايي و افسانه ي شب به نـظر مي رسد و با مطالعـه آنهـــا خاطرات مزبور مشاهـده مي شود.

شهـريار روشن بـين است و از اول زندگي به وسيله رويا هـدايت مي شده است. دو خواب او كه در بچـگي و اوايل جـواني ديده، معـروف است و ديگـران هـم نوشته اند.

اولي خوابي است كه در سيزده سالگي موقعـي كه با قـافله از تـبريز به سوي تهـران حركت كرده بود، در اولين منزل بـين راه - قـريه باسمنج - ديده است؛ و شرح آن اين است كه شهـريار در خواب مي بـيـند كه بر روي قـلل كوهـها طبل بزرگي را مي كوبـند و صداي آن طبل در اطراف و جـوانب مي پـيچـد و به قدري صداي آن رعـد آساست كه خودش نـيز وحشت مي كـند. اين خواب شهـريار را مي توان به شهـرتي كه پـيدا كرده و بعـدها هـم بـيشتر خواهـد شد تعـبـير كرد.

خواب دوم را شهـريار در 19 سالگـي مي بـيـند، و آن زماني است كه عـشق اولي شهـريار دوران آخري خود را طي مي كـند و شرح خواب به اختصار آن است كه شهـريار مـشاهـده مي كـند در استـخر بهـجت آباد (قـريه اي واقع در شمال تهـران كه سابقاً آباد و با صفا و محـل گـردش اهـالي تهـران بود و در حال حاضر جزو شهـر شده است) با معـشوقهً خود مشغـول شـنا است و غـفلتاً معـشوقه را مي بـيـند كه به زير آب مي رود، و شهـريار هـم به دنبال او به زير آب رفـته ، هـر چـه جسـتجو مي كـند، اثـري از معـشوقه نمي يابد؛ و در قعـر استخر سنگي به دست شهـريار مي افـتد كه چـون روي آب مي آيد ملاحظه مي كـند كه آن سنگ، گوهـر درخشاني است كه دنـيا را چـون آفتاب روشن مي كند و مي شنود كه از اطراف مي گويند گوهـر شب چـراغ را يافته است. اين خواب شهـريار هـم بـدين گـونه تعـبـير شد كه معـشوقـه در مـدت كوتاهي از كف شهـريار رفت و در منظومهً ( زفاف شاعر ) شرح آن به زبان شهـريار به شعـر گـفـته شده است و در هـمان بهـجت آباد تحـول عـارفانه اي به شهـريار دست مي دهـد كه گـوهـر عـشق و عـرفان معـنوي را در نـتـيجه آن تحـول مي يابد.

شعـر خواندن شهـريار طرز مخصوصي دارد - در موقع خواندن اشعـار قافـيه و ژست و آهـنگ صدا ، هـمراه موضوعـات تـغـيـير مي كـند و در مـواقـع حسـاس شعـري ، بغـض گـلوي او را گـرفـته و چـشـمانـش پـر از اشك مي شود و شـنونده را كاملا منـقـلب مـي كـند.

شهـريار در موقعـي كه شعـر مي گـويد به قـدري در تـخـيل و انديشه آن حالت فرو مي رود كه از موقعـيت و جا و حال خود بي خـبر مي شود. شرح زير نمونهً يكي از آن حالات است كه نگـارنـده مشاهـده كرده است:
هـنـگـامي كه شهـريار با هـيچ كـس معـاشرت نمي كرد و در را به روي آشنا و بـيگـانه بـسته و در اطاقـش تـنـها به تخـيلات شاعـرانه خود سرگـرم بود، روزي سر زده بر او وارد شدم . ديـدم چـشـمهـا را بـسـته و دسـتـهـا را روي سر گـذارده و با حـالـتي آشـفـته مرتـباً به حـضرت عـلي عـليه السلام مـتوسل مي شود. او را تـكاني دادم و پـرسيدم اين چـه حال است كه داري؟ شهـريار نفـسي عـميـق كشيده، با اظهـار قـدرداني گـفت مرا از غرق شدن و خـفگـي نجات دادي. گـفـتم مگـر ديوانه شده اي؟ انسان كه در اطاق خشك و بي آب و غـرق، خفـه نمي شود. شهـريار كاغـذي را از جـلوي خود برداشتـه، به دست من داد. ديدم اشعـاري سروده است كه جـزو افسانهً شب به نام سمفوني دريا ملاحظه مي كـنـيد.

شهـريار بجـز الهـام شعـر نمي گويد. اغـلب اتـفاق مي افـتد كه مـدتـهـا مي گـذرد، و هـر چـه سعـي مي كـند حتي يك بـيت شعـر هـم نمي تـواند بگـويد. ولي اتـفاق افـتاده كه در يك شب كه موهـبت الهـي به او روي آورده، اثـر زيـبا و مفصلي ساخته است. هـمين شاهـكار تخـت جـمشيد، كـه يكي از بزرگـترين آثار شهـريار است، با اينكه در حدود چـهـارصد بـيت شعـر است در دو سه جـلسه ساخـته و پـرداخـته شده است.

شهـريار داراي تـوكـلي غـيرقـابل وصف است، و اين حالت را من در او از بدو آشـنايي ديـده ام. در آن موقع كه به عـلت بحـرانهـاي عـشق از درس و مـدرسه (كـلاس آخر طب) هـم صرف نظر كرده و خرج تحـصيل او به عـلت نارضايتي، از طرف پـدرش قـطع شده بود، گـاه مي شد كه شهـريار خـيلي سخت در مضيقه قرار مي گـرفت. به من مي گـفت كه امروز بايد خرج ما برسد و راهي را قـبلا تعـيـيـن مي كرد. در آن راه كه مي رفـتـيم، به انـتهـاي آن نرسيده وجه خرج چـند روز شاعـر با مراجـعـهً يك يا دو ارباب رجوع مي رسيد. با آنكه سالهـاست از آن ايام مي گـذرد، هـنوز من در حيرت آن پـيشامدها هـستم. قابل توجه آن بود كه ارباب رجوع براي كارهاي مخـتـلف به شهـريار مـراجـعـه مي كردند كه گـاهـي به هـنر و حـرفـهً او هـيچ ارتـباطي نـداشت - شخـصي مراجـعـه مي كرد و براي سنگ قـبر پـدرش شعـري مي خواست يا ديگـري مراجـعـه مي كرد و براي امـر طـبي و عـيادت مـريض از شهـريار استـمداد مي جـست، از اينـهـا مهـمـتر مراجـعـهً اشخـاص براي گـرفـتن دعـا بود.

خـدا شـناسي و معـرفـت شهـريار به خـدا و ديـن در غـزل هـاي جـلوه جانانه، مناجات، درس محـبت، ابـديـت، بال هـمت و عـشق، دركـوي حـيرت، قـصيده تـوحـيد، راز و نـياز، و شب و عـلي مـندرج است.

عـلاقـه به آب و خـاك وطن را شهـريار در غـزل عيد خون و قصايد مهـمان شهـريور، آذربايـجان، شـيون شهـريور و بالاخره مثـنوي تخـت جـمشـيد به زبان شعـر بـيان كرده است. الـبـته با مطالعه اين آثـار به مـيزان وطن پـرستي و ايمان عـميـقـي كه شهـريار به آب و خاك ايران و آرزوي تـرقـي و تـعـالي آن دارد، پـي بـرده مي شود.

تـلخ ترين خاطره اي كه از شهـريار دارم، مرگ مادرش است كه در روز 31 تـيرماه 1331 اتـفاق افـتاد - هـمان روز در اداره به اين جانب مراجعـه كرد و با تاثـر فوق العـاده خـبر شوم را اطلاع داد - به اتـفاق به بـيمارستان هـزار تخـتخوابي مراجـعـه كرديم و نعـش مادرش را تحـويل گـرفـته، به قـم برده و به خاك سپـرديم. حـالـتي كه از آن مـرگ به شهـريار دست داده ، در منظومه ي « اي واي مادرم » نشان داده مي شود. تا آنجا كه مي گويد:
مي آمديم و كـله من گيج و منگ بود
انگـار جـيوه در دل من آب مي كـنند
پـيـچـيده صحـنه هاي زمين و زمان به هـم
خاموش و خوفـناك هـمه مي گـريختـند
مي گـشت آسمان كه بـكوبد به مغـز من
دنيا به پـيش چـشم گـنهـكار من سياه
يك ناله ضعـيف هـم از پـي دوان دوان
مي آمد و به گـوش من آهـسته مي خليـد:
تـنـهـا شـدي پـسـر!
شيرين ترين خاطره براي شهـريار اين روزها دست مي دهـد و آن وقـتي است كه با دخـتر سه ساله اش شهـرزاد مشغـول و سرگـرم ا ست.
شهـريار در مقابل بچـه كوچك مخـصوصاً كه زيـبا و خوش بـيان باشد، بي اندازه حساس است؛ خوشبختانه شهـرزادش اين روزها همان حالت را دارد كه براي شهـريار 51 ساله نعـمت غـير مترقبه اي است. موقعي كه شهـرزاد با لهـجـه آذربايجاني شعـر و تصـنيف فارسي مي خواند، شهـريار نمي تواند كـثـرت خوشحالي و شادي خود را مخفي بدارد.

نام كامل شهـريار سيد محـمـد حسين بهـجـت تـبـريـزي است. در اوايل شاعـري (بهـجـت) تخـلص مي كرد و بعـداً دوباره با فال حافظ تخـلص خواست كه دو بـيت زير شاهـد از ديوان حافظ آمد و خواجه تخـلص او را (شهـريار) تعـيـيـن كرد:
كه چرخ سكه دولت به نام شهـرياران زد
غم غريبي و غربت چو بر نمي تابم
به شهـر خود روم و شهـريار خود باشم

و شاعـر ما بهـجت را به شهـريار تـبـديل كرد و به هـمان نام هـم معـروف شد . تاريخ تـولـدش 1285 خورشيدي و نام پـدرش حاجي ميرآقا خشگـنابي است كه از سادات خشگـناب (قـريه نزديك قره چـمن) و از وكـلاي مبرز دادگـستـري تـبـريز، و مردي فاضل و خوش محاوره و از خوش نويسان دوره خود و با ايمان و كريم الطبع بوده است و در سال 1313 مرحوم و در قـم به خاك سپرده شد.

شهـريار تحـصـيلات خود را در مدرسه متحده و فيوضات و متوسطه تـبـريز و دارالفـنون تهـران خوانده و تا كـلاس آخر مـدرسهً طب تحـصيل كرده است و در چـند مريضخانه هـم مدارج اكسترني و انترني را گـذرانده است ولي د رسال آخر به عـلل عـشقي و ناراحـتي خيال و پـيشامدهاي ديگر از ادامه تحـصيل محروم شده است و با وجود مجاهـدت هـايي كه بعـداً توسط دوستانش به منظور تعـقـيب و تكـميل اين يك سال تحصيل شد، معـهـذا شهـريار رغـبتي نشان نداد و ناچار شد كه وارد خـدمت دولتي بـشود.

چـنـد سالي در اداره ثـبت اسناد نيشابور و مشهـد خـدمت كرد و در سال 1315 به بانك كـشاورزي تهـران داخل شد و تا كـنون هـم در آن دستگـاه خدمت مي كند.

شهـرت شهـريار تـقـريـباً بي سابقه است ، تمام كشورهاي فارسي زبان و ترك زبان، بلكه هـر جا كه ترجـمه يك قـطعـه او رفته باشد، هـنر او را مي سـتايـند. منظومه (حـيـدر بابا) نـه تـنـهـا تا كوره ده هاي آذربايجان، بلكه به تركـيه و قـفـقاز هـم رفـته و در تركـيه و جـمهـوري آذربايجان چـنـدين بار چاپ شده است، بدون استـثـنا ممكن نيست ترك زباني منظومه حـيـدربابا را بشنود و منـقـلب نـشود.

شهـريار در تـبـريز با يكي از بـستگـانش ازدواج كرده، كه ثـمره اين وصلت دخـتري سه ساله به نام شهـرزاد و دخـتري پـنج ماهـه بـه نام مريم است.

شهـريار غـير از اين شرح حال ظاهـري كه نوشته شد ، شرح حال مرموز و اسرار آميزي هـم دارد كه نويسنده بـيوگـرافي را در امر مشكـلي قـرار مي دهـد. نگـارنـده در اين مورد ناچار به طور خلاصه و سربـسته نكـاتي از آن احوال را شرح مي دهـم تا اگـر صلاح و مقـدور شد بعـدها مفـصل بـيان شود:
شهـريار در سالهـاي 1307 تا 1309 در مجالس احضار ارواح كه توسط مرحوم دكـتر ثـقـفي تـشكـيل مي شد شركت مي كـرد. شرح آن مجالس سابـقـاً در جرايد و مجلات چاپ شده است . شهـريار در آن مجالس كـشفـيات زيادي كرده است و آن كـشـفـيات او را به سير و سلوكاتي مي كـشاند. در سال 1310 به خراسان مي رود و تا سال 1314 در آن صفحات بوده و دنـباله اين افـكار را داشتـه است و در سال 1314 كه به تهـران مراجـعـت مي كـند، تا سال 1319 اين افـكار و اعمال را به شدت بـيـشـتـري تعـقـيب مـي كـند؛ تا اينكه در سال 1319 داخل جرگـه فـقـر و درويشي مي شود و سير و سلوك اين مرحـله را به سرعـت طي مي كـند و در اين طريق به قـدري پـيش مي رود كه بـر حـسب دسـتور پـير مرشد قـرار مي شود كه خـرقـه بگـيرد و جانشين پـير بـشود. تكـليف اين عـمل شهـريار را مـدتي در فـكـر و انديشه عـميـق قـرار مي دهـد و چـنـدين ماه در حال تـرديد و حـيرت سير مي كـند تا اينكه مـتوجه مي شود كه پـيـر شدن و احـتمالاً زير و بال جـمع كـثـيري را به گـردن گـرفـتن براي شهـريار كه مـنظورش معـرفـت الهـي و كـشف حقايق است، عـملي دشوار و خارج از درخواست و دلخواه اوست.

اينجاست كه شهـريار با توسل به ذات احـديت و راز و نيازهاي شبانه، به كشفياتي عـلوي و معـنوي مي رسد و به طوري كه خودش مي گـويد پـيشامدي الهـي او را با روح يكي از اولياء مرتـبط مي كـند و آن مقام مقـدس كليهً مشكلاتي را كه شهـريار در راه حقـيقـت و عـرفان داشته حل مي كند و موارد مبهـم و مجـهـول براي او كشف مي شود.

باري شهـريار پس از درك اين فـيض عـظيم ، به كـلي تـغـيـير حالت مي دهـد. ديگـر از آن موقع به بعـد پـي بـردن به افـكار و حالات شهـريار براي خويشان و دوستان و آشـنايانش - حـتي من - مـشكـل شده بود؛ حرفهـايي مي زد كه درك آنهـا به طور عـادي مـقـدور نـبود؛ اعـمال و رفـتار شهـريار هـم به مـوازات گـفـتارش غـير قـابل درك و عـجـيب شده بود.

شهـريار در سالهاي اخير اقامت در تهـران خـيلي مـيل داشت كه به شـيراز بـرود و در جـوار آرامگـاه استاد حافظ باشد و اين خواست خود را در اشعـار (اي شيراز و در بارگـاه سعـدي) منعـكس كرده است ولي بعـدهـا از اين فكر منصرف شد و چون از اقامت در تهـران هـم خسته شده بود، مردد بود كجا برود؛ تا اينكه يك روز به من گـفت كه: " مـمكن است سفري از خالق به خلق داشته باشم " و اين هـم از حرف هـايي بود كه از او شـنـيـدم و عـقـلم قـد نـمي داد - تا اين كه يك روز بي خـبر از هـمه كـس، حـتي از خانواده اش، از تهـران حركت كرد وخبر او را از تـبريز گـرفـتم.

سیری در آثار
شهـرت شهـریار تـقـریـباً بی سابقه است، تمام کشورهای فارسی زبان و ترک زبان، بلکه هـر جا که ترجـمه یک قـطعـه او رفته باشد، هـنر او را می سـتایـند.
منظومه «حیدر بابا سلام» در سال 1322 منتشر شد واز لحظه نشر مورد استقبال قرار گرفت.

"حـیـدر بابا" نـه تـنـهـا تا کوره ده های آذربایجان، بلکه به ترکـیه و قـفـقاز هـم رفـته و در ترکـیه و جـمهـوری آذربایجان چـنـدین بار چاپ شده است، بدون استـثـنا ممکن نیست ترک زبانی منظومه حـیـدربابا را بشنود و منـقـلب نـشود.

این منظومه از آثار جاویدان شهریار و نخستین شعری است که وی به زبان مادری خود سروده است.

شهریار در سرودن این منظومه از ادبیات ملی آذربایجان الهام گرفته است.

منظومه حیدربابا تجلی شور و خروش جوشیده از عشق شهریار به مردم آذربایجان است ، این منظومه از جمله بهترین آثار ادبی در زبان ترکی آذری است، و در اکثر دانشگاههای جهان از جمله دانشگاه کلمبیا در ایالات متحده‌آمریکا مورد بحث رساله دکترا قرار گرفته است و برخی از موسیقیدانان همانند هاژاک آهنگساز معروف ارمنستان آهنگ جالبی بر آن ساخته است.

اشعار ولایی
عمق تعلقات دینی و توجهات مذهبی خانواده و نیز شخص استاد شهریار به حدی است که عشق به ائمه اطهار علیه‌السلام در بسیاری از اشعارش عینا هویداست.

او در نعت حضرت رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم می فرماید:
ستون عرش خدا قائم ازقیام محمد------- ببین که سر بکجا می کشد مقام محمد
بجز فرشته عرش آسمان وحی الهی------- پرنده پر نتوان زد به بام محمد
به کارنامه منشور آسمانی قرآ ن-------- که نقش مهر نبوت بود بنام محمد...
شهریار در شعر یا علی علیه‌السلام در مورد حضرت امیر المومنین علیه‌السلام می فرماید:
مستمندم بسته زنجیروزندان یاعلی------- دستگیر ای دستگیر مستمندان یا علی
بندی زندان روباهانم ای شیر خدا--------- می جوم زنجیر زندان را به دندان یا علی
اشعار شهریار در ستایش امام اول شیعیان جهان سرآمد سلسله مداحان اهل بیت عصمت و طهارت علیه‌السلام است.

علی ای همای رحمت توچه آیتی خدارا-------- که به ما سوا فکندی همه سایه هما را
دل اگرخداشناسی همه در رخ علی بین------- به علی شناختم من به خدا قسم خدا را
برو ای گدای مسکین در خانه علی زن-------- که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را ...
شهریار جانسوزترین اشعار خود را تقدیم حضرت سید الشهداء علیه‌السلام و حماسه ابدی او کرده است:
شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین --------- روی دل با کاروان کربلا دارد حسین
ازحریم کعبه جدش به اشکی شست دست ------مروه پشت سرنهاداماصفا دارد حسین... .

ویژگی سخن
شهریار روح بسیار حساسی دارد. او سنگ صبور غمهای نوع انسان است.اشعار شهریار تجلی دردهای بشری است.

او همچنین مقوله عشق را در اشعار خویش نابتر از هر شعری عرضه داشته است.

در ایام جوانی و تحصیل گرفتار عشق نا فرجام ، پر شرری می گردد. عشق شهریار به حدیست که او در آستانه فارغ التحصیلی از دانشکده پزشکی ،درس و بحث را رها می کند و دل در گرو عشقی نا فرجام می گذارد :
دلم شکستی و جانم هنوز چشم براهت
شبی سیاهم و در آرزوی طلعت ماهت
در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست
اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت
اما این عشق زمینی بال پرواز او را بسوی عشق نامحدود آسمانی می گشاید.

قفسم ساخته و بال و پرم سوخته اند
مرغ را بین که هنوزش هوس پرواز است!
سالها شمع دل افروخته و سوخته ام ------------- تا زپروانه کمی عاشقی آموخته ام
عجبا که این عشق مسیر زندگی شهریار را تغییر دادو تاثیری تکان دهنده بر روح و جان شهریار نهاد و جهان روان او را از هم پاشید.

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند----------- درشگفتم من چرا ازهم نمی پاشد جهان
این عشق نافرجام بحدی در روح و روان او ماندگار شد که حتی هنگام بازگشت معشوق، عاشق به وصل تن نداد .

آمدی جانم بقربانت ولی حالا چرا ------------ بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا!؟
شهریارهمانگونه که به سرزمین مادری و رسوم پدر خود عشق می ورزد اشعار بسیار نغزی در خصوص مقام مادر و پدر به زبانهای ترکی و فارسی سروده است:
گویند من آن جنین که مادر ------- از خون جگر بدو غذا داد
تا زنده ام آورد به دنیا ---------- جان کند و به مرگ خود رضا داد
هم با دم گرم خود دم مرگ --------- صبرم به مصیبت و عزا داد
من هرچه بکوشمش به احسان ------ هرگز نتوانمش سزا داد
جز فضل خدا که خواهد اورا --------- با جنت جاودان جزا داد
شهریار در شعر بسیار لطیف «خان ننه» آنچنان از غم فراق مادربزرگ عزیزش می نالد که گویی مادربزرگش نه بلکه مادرش را از دست داده است!
عـلاقـه به آب و خـاک وطن را شهـریار در غـزل عید خون و قصاید مهـمان شهـریور، آذربایـجان، شـیون شهـریور و بالاخره مثـنوی تخـت جـمشـید به زبان شعـر بـیان کرده است.

شهریار شاعر سه زبانه است. او به همه زبانها و ملتها احترامی کامل دارد. در اشعار او بر خلاف برخی از شعرای قومگرا نه تنها هیچ توهینی به ملل غیر نمی شود بلکه او در جای جای اشعارش می کوشد تا با هر نحو ممکن سبب انس زبانهای مختلف را فراهم کند. اشعار او به سه زبان ترکی آذربایجانی،فارسی و عربی است .

سبک شناسی آثار
اصولاْ شرح حال و خاطرات زندگی شهریار در خلال اشعارش خوانده میشود و هر نوع تفسیر و تعبیری که در آن اشعار بشود، به افسانه زندگی او نزدیک است.

عشقهای عارفانه شهریار را میتوان در خلال غزلهای انتظار؛ جمع وتفریق؛ وحشی شکار؛ یوسف گمگشته؛ مسافر همدان؛ حراج عشق؛ ساز صباء؛ ونای شبان و اشک مریم: دو مرغ بهشتی....... و خیلی آثار دیگر مشاهده کرد.
محرومیت وناکامیهای شهریار در غزلهای گوهرفروش: ناکامیها؛ جرس کاروان: ناله روح؛ مثنوی شعر؛ حکمت؛ زفاف شاعر و سرنوشت عشق بیان شده است. خیلی از خاطرات تلخ و شیرین او در هذیان دل: حیدربابا: مومیای و افسانه شب به نظر میرسد.

در سراسر اشعار وی روحی حساس و شاعرانه موج می زند, که بر بال تخیلی پوینده و آفریننده در پرواز است.و شعر او در هر زمینه که باشد از این خصیصه بهره مندست و به تجدد و نوآوری گرایشی محسوس دارد.شعرهایی که برای نیما و به یاد او سروده و دگرگونیهایی که در برخی از اشعار خود در قالب و طرز تعبیر و زبان شعر به خرج داده, حتی تفاوت صور خیال و برداشت ها در قال سنتی و بسیاری جلوه های دیگر حاکی از طبع آزماییها در این زمینه و تجربه های متعدد اوست
.قسمت عمده ای از دیوان شهریار غزل است.سادگی و عمومی بودن زبان و تعبیر یکی از موجبات رواج و شهرت شعر شهریار است.
شهریار با روح تاثیرپذیر و قریحه ی سرشار شاعرانه که دارد عواطف و تخیلات و اندیشه های خود را به زبان مردم به شعر بازگو کرده است. از این رو شعر او برای همگان مفهوم و مأنوس و نیز موثر ست.
شهریار در زمینه های گوناگون به شیوه های متنوع شعر گفته است شعرهایی که در موضوعات وطنی و اجتماعی و تاریخی و مذهبی و وقایع عصری سروده, نیز کم نیست.

تازگی مضمون, خیال, تعبیر, حتی در قالب شعر دیوان او را از بسیاری شاعران عصر متمایز کرده است.
اغلب اشعار شهریار به مناسبت حال و مقال سروده شده و از این روست که شاعر همه جا در درآوردن لغات و تعبیرات روز و اصطلاحات معمول عامیانه امساک نمی کند و تنها وصف حال زمان است که شعر اورا از اشعار گویندگان قدیم مجزا می‌کند.

ماه من در پرده چون خورشید غماز غروب
گشت پنهان و مرا چون دشت رنگ از رخ پرید
چون شفق دریای چشمم موج خون میزد که شد
آفتاب جا و د ا نتابم ز چشمم ناپدید
سرانجام خورشید حیات شهریارملک سخن و افتاب زندگی ملک الشعرای بی بدیل ایران پس از هشتاد وسه سال تابش پر فروغ در کوهستانهای آذربایجان غروب کرد.

اما او هرگز نمرده است زیرا اکنون نام او زیبنده روز ملی شعر و ادب ایران و نیز صدها،میدان،خیابان،مرکز فرهنگی،بوستان و ... در کشورمان ونیز در ممالک حوزه های ترکستان(آسیای مرکزی) و قفقازیه و ترکیه می باشد.

27 شهریور ماه سال 1367 شمسی سالروز وفات آن شاعرعاشق و عارف بزرگ است.
در آنروز پیکرش بر دوش دهها هزار تن از دوستدارانش تا مقبره الشعرای تبریز حمل شد و در جوار افاضل ادب و هنر به خاک سپرده شد .

روز ملی شعر و ادب
بیست و هفتم شهریور ماه سالروز خاموشی شهریار شعر ایران با تصویب شورای عالی انقلاب فرهنگی " روز ملی شعر و ادب " نامیده شده است.

نمونه آثار
در راه زندگانی
جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را----- نجستم زندگانـــی را و گم کـردم جوانی را
کنون با بار پیــری آرزومندم که برگـردم----- به دنبال جوانـــی کـوره راه زندگانــــی را
به یاد یار دیرین کاروان گم کـرده رامانـم----- که شب در خــواب بیند همرهان کاروانی را
بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی ----- چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون جوانی را
چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی ----- که در کامم به زهر آلود شهد شادمانـــی را
سخن با من نمی گوئی الا ای همزبـان دل ----- خدایــا بــا کـه گویم شکوه بی همزبانی را
نسیم زلف جانان کو؟ که چون برگ خزان دیده ----- به پای سرو خود دارم هوای جانفشانـــی را
به چشم آسمانـی گردشی داری بلای جان ----- خدایـــا بر مگردان این بلای آسمانـــی را
نمیری شهریار از شعر شیرین روان گفتـن----- که از آب بقا جویند عمــــر جاودانـی را

شهريار و شعر «علي اي هماي رحمت »
استاد شهريار ضمن اينكه شخص بسيار مهرباني بود و قلب رئوفي داشت مردي متدين و از مسلمانان متعهد و پاي بند به اصول دين وانجام فرايض ديني نيز بود و اين خصوصيات در اشعاري كه سروده كاملاً هويدا ست ودر عين حال ارادت خاصي به حضرت اميرالمؤمنان علي ابن ابيطالب (ع) امام اول شيعيان و خليفه چهارم اهل سنت داشت ودر نعت حضرت علي (ع) چندين شعر زيبا سروده كه با توجه به طولاني بودن هر كدام و زياد بودن تعداد آنها از ذكرآنها خودداري مي شود ؛ علاقه مندان مي توانند آنها را درديوان استاد بيابند .

ولي يكي از زيباترين آنها شعر «علي اي هماي رحمت » است كه ماجراي سرودن اين شعر خواندني است و گوئي پيام يا الهامي است كه به شهريار رسيده و تحت آن پيام ، شهريار اين شعر را سروده است كه درروزنامه اطلاعات آورده شده .

پس از در گذشت شاعر نام آور ايران مرحوم سيد محمد حسين شهريار ، رسانه اي گروهي دوباره اين شاعر آذربايجاني مطالب بسياري نوشتند ، اما آنچه كه اينك به لطف خداوند براين قلم جاري ميشود تاكنون كسي آن را ننوشته و شايد بيش از چند نفر از چگونگي آن گاه نباشند . چند روز قبل آقاي حاج رضا حداد عادل از قول حجت الاسلام آقاي شجاعي واعظ معروف كه از معبرين خواب بنام مي باشند ، داستاني نقل كردند كه براي اطلاع از جزئيات آن ، شخصاً با آقاي شجاعي تماس گرفتم ؛ آقاي شجاعي اظهار داشتند دو يا سه روز قبل از درگذشت آيت اله نجفي مرعشي باتفاق چند نفر ديگر در خدمتشان بوديم . مرحوم آيت اله فرمودند شبي توسلي پيدا كردم تا يكي از اولياء خدارا در خواب ببينم .آن شب در عالم خواب ديدم درزاويه مسجد كوفه نشسته ام و اميرمؤمنان حضرت علي عليه السلام با جمعي حضور دارند .

حضرت فرمودند: شعراي اهل بيت ما را بياوريد . ديدم چند نفر از شعراي عرب را آورده اند .
حضرت فرمودند: شعراي فارسي زبان را بياوريد آنگاه محتشم و چند تن از شعراي فارسي آمدند .
حضرت فرمودند : شهريار را بياوريد . شهريار آمد . حضرت خطاب به شهريار فرمودند شعرت را بخوان : شهريار اين شعر را خواند :
علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را
كه به ما سوا فكندي همه سايه هما را
دل اگر خدا شناسي همه در رخ علي بين
به علي شناختم من به خدا قسم خدا را
به خدا كه در دو عالم اثر از فنانماند
چو علي گرفته باشد سرچشمه بقا را
مگر اي سحاب رحمت تو بباري ار نه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ما سوارا
برو اي گداي مسكين در خانه علي زن
كه نگين پادشاهي دهد از كرم گدا را
به جزاز علي كه گويد به پسر كه قاتل من
چو اسير توست اكنون به اسير كن مدارا
به جز از علي كه آرد پسري ابوالعجائب
كه علم كند بعالم شهداي كربلا را
چو به دوست عهد بندد زميان پاكبازان
چو علي كه مي تواند كه به سر برد وفا را
نه خدا نوانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحيرم چه نامم شه ملك لافتي را
بدو چشم خونفشانم هله اي نسيم رحمت
كه زكوي او غباري به من آر، توتيارا
به اميد آنكه شايد برسد به خاك پايت
چه پيامهاسپردم هه سوز دل صبا را
چو توئي قضاي گردون ، بدعاي مستمندان
كه زجان ما بگردان ره آفت قضا را
چه زنم چو ناي هر دم زنواي شرق او دم
كه لسان غيب خوشتر بنوازد اين نوارا
«همه شب در اين اميدم كه نسيم صبح گاهي
به پيام آشنائي بنوازد آشنا را »
زنواي مرغ يا حق بشنو كه دردل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهريارا

حضرت آيت اله مرعشي فرمودند وقتي شعر شهريار تمام شد ، از خواب بيدار چون من شهرياررا نديده بودم . فرداي آن روز از اطرافيان پرسيدم كه شهريار شاعر كيست گفتند شاعري است كه در تبريز زندگي مي كند حضرت آيت اله فرمودند از جانب من او را دعوت كنيد به قم نزد من بيايند . چند روز بعد شهريار آمد. ديدم همان كسي است كه من اورا در خواب در حضور حضرت امير عليه السلام ديده ام ؛ از او پرسيدم اين شعر علي اي هماي رحمت را كي ساخته اي ، شهريار با حالت تعجب از من سئوا ل كرد كه شما از كجا خبر داريد كه من اين شعر را ساخته ام . چون من اين شعر را نه به كسي داده ام ، نه در مورد آن با كسي صحبت كرده ام و از متن آن هيچ كس اطلاعي ندارد .....
مرحوم آيت اله مرعشي به شهريار مي گويند چند شب قبل من خواب ديدم كه در مسجد كوفه هستم و حضرت علي عليه السلام تشريف دارند . حضرت فرمودند شعراي فارسي زبان را بگوئيد بيايند . آنها نيز آمدند بعد فرمودند شهريار را بياورند و شما هم آمديد آنگاه حضرت علي عليه اسلام فرمودند شهريار شعرت را بخوان و شما شعري را كه مطلع شعر چنين بود :«علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را» شهريار فوق العاده منقلب مي شود و مي گويد من فلان شب اين شعر را ساخته ام و همانطور كه قبلاً عرض كردم تا كنون كسي را درجريان سرودن اين شعر قرار نداده ام .

آقاي شجاعي اظهار داشت مرحوم آيت اله مرعشي فرمودند وقتي شهريار تاريخ و ساعت سرودن شعر را گفت ، معلوم شد مقارن ساعتي كه شهريار آخرين مصرع شعر خود را تمام كرده ، من آن خواب را ديده ام .آقاي شجاعي اضافه كردند:
حضرت آيت اله مرعشي موضوع خواب را مذكور را علاوه بر من با آقاي رحماني واعظ هم درميان گذاشته بودند و مي توانيد با ايشان هم تماس بگيريد ، با آقاي رحماني تماس گرفته شد ، ايشان هم همين را تأييد كردند . اين ماجرا خواب حضرت آيت اله نجفي مرعشي رحمت الله عليه بود . بنابراين معلوم مي شود بعد از ين ملاقات بوده كه شهريار اين شعر معروف را منتشركرده است . آنهائيكه تا سال 57 به نجف اشرف مشرف شده اند ، اين شعر را كه با خط خوش درداخل قابي بالاي ضريح مطهر حضرت علي عليه السلام قرارداشته مشاهده كرده اند . و من خود آنراديده ام ولي نميدانم كه به وسيله چه كسي اين شعر به آنجا برده شده وچه كسي آنرا بالاي ضريح گذاشته است .

انّالله وانّااليه راجعون
شب بيستم آذرماه 1366خورشيدي شهريار در تبريز بيمار مي شود و بوسيله فرزندش هادي با اورژانس به بيمارستان امام خميني تبريز منتقل مي گردد و بستري شده تحت معالجه قرار مي گيرد .
آقايان دكتر حيدر نژاد طبيب معالج استاد شهريار ودكتر سلطاني و همه پرسنل بيمارستان بيمارستان از جان به مداواي استاد كمر همت مي بندد و مدت طولاني قريب سه ماه شهريار بستري و مداوا مي شود ودر نوروز سال 1367 از بيمارستان ترخيص و بمنزل دخترش خانم شهرزاد بهجت تبريزي منتقل مي گردد ، ولي معالجعه قطعي نبوده و مداوا همچنان در منزل ادامه دارد و پاهاي استاد سخت ورم كرده است و اين دفعه تحت معالجه آقاي دكتر شكاريان قرار داشته اند و شهريار او را “ طبيب عيسي دم “ لقب داده بودند .

بيماري شهريار شدت مي يابد و براي معالجه اميد بخش در اوايل مردادماه سال 1367 بعد از هشت ماه بيماري (ريوي) به دستور حضرت آيت الله خامنه اي كه در آن زمان سمت رياست جمهوري اسلامي را داشتند ، با هوا پيما به تهران اعزام ودر بيمارستان مهر در اطاق 513 بستري مي گردد و معالجات پيگير آغاز مي شود .

پزشك معالج ايشان آقاي دكترنبيل متخصص مشهور قلب بودند كه در طول مدت معالجه از هيچگونه كوشش فروگذاري نكردند و اغلب شبها نيز در مجاورت اطاق استاد در بيمارستان مي ماندند و با منتهاي توان براي بهبودي استاد مي كوشيدند
روزهاي زوج هفته كه از بيمارستان عيادت مي شد ، به ديدار استاد شتافته واز ساعت 15تا 17 در محضرايشان بودم ، در تمام مدت بيماري شهريار، برادر ارجمندش آقاي مهندس سيد رضا خشگنابي استاد دانشگاه علم وصنعت تهران و خواهران استاد بويژه كوچكترين خواهرش خانم آزاده خشگنابي كه طبع شعر هم دارند ، اكثراً در حضورشان بودند و بسياري از دوستان وآشنايان شهريار را دراين روزها در ملاقات شهريار مي ديديم وبا آنان آشنا مي شديم ، حتي رئيس جمهور وقت نيز بعد از ظهري به ديدار ايشان آمدند و از شهريار عيادت نمودند .

استاد شهريار پس از به پايان رسيدن ساعات ملاقات به من اجازه مرخصي از حضورشان نمي دادند و مي فرمودند : يكي دوساعت بيشتر در حضورشان نمي دادند و مي فرمودند: يكي دوساعت بيشتر در حضورشان مانده و از اشعار صاحبان سخن ، حافظ ، مولوي ، نظامي و سعدي و ديگران برايشان شعر بخوانم ، بويژه بخواندن و گوش دادن منظومه سحر آساي “ حيدربابا “ توجه خاصي مبذول مي داشتند و من هم آنقدر شعر مي خواندم تا بخواب روند .

اين ،كار تقريباً بطور منظم و عادي وظيفه من بود و بعضاً نيز اگر اوامر و شفارشاتي داشتند ، با منتهاي فوريت و دقت انجام مي دادم ؛ براي چاپ آثارش يكي دو دفعه با جناب آقاي خاتمي وزير فرهنگ وارشاد اسلامي وقت ملاقات كردم و سفارشات استاد را به اطلاع ايشان رساندم واز اين قبيل فرمايشات ديگر اجرا مي شد . شهريار در طول تمام مدت بستري شان در بيمارستان مهر تأكيد و تمايل شديدي داشتند كه با استاد محمد علي جمال زاده كه درسوئيس مقيم بودند ، تلفني تماس بگيرند ، ولي متأسفانه موفق نشدند زيرا در ژنو در بيمارستان بستري بودند و نيروي شنوائي خود را نيز از دست داده بودند . اين بود كه با همه تلاش ها ، اين آرزوي شهريار را نتوانستيم بجاي آوريم و همه كوششها بيفايده ماند .

استاد چندين بار ياد از استاد مهدي روشن ضمير فرمودند و حتي در ساعات بحراني مي گفتند مرابه پيش روشن ضمير ببريد . ناگفته نماند كه پرستار آن روز و عروس امروزي شهريار در تبريز ودر تهران ودر تمام دوران دير پاي بيماري استاد ،آنچنان در پرستاري صداقت و صميميت نشان داد كه بي نظير بود وي مانند دختري وفادار پرستارشهريار شده و با منتهاي فداكاري و كوشش صادقانه شبانه روز از بيمارمواظبت مي نمود ، بويژه در ظرف 48روز آخر عمر ايشان كه در بيمارستان مهر بستري بودند .

اين دختر فداكار و جان نثار خواب رابر چشمانش حرام كرده و استراحت را بخود راه نمي داد و با اين اخلاص صادقانه و فداكاري ، لياقت و صميميت و شخصيت يك زن آذربايجاني را جلوه گر مي نمود ، شب وروز در پاس استاد ايستاده بود .

در تمام اين 48 روز ، كليه پرسنل بيمارستان مهر همانند بيمارستان امام خميني تبريز و همچنين متخصصين و بسياري مهر همانند بيمارستان امام خميني تبريز و همچنين متخصصين وبسياري ازاساتيد ديگر پايتخت منتهاي كوشش و تلاش صميمانه خود رابراي بهبود و بازگشت سلامتي و مداواي استاد محبوب ادب ايران بعمل آورده اند ؛ بويژه تكرار مي كنم ، جناب آقاي دكتر نبيل تا سر حد امكان و توان فداكاري نمودند ولي چه سود كه روزبه روز بيماري استاد شديدتر و خطرناكتر ميشد ؛بدين معني كه در اين مدت هرگونه معاينات و مشاوره هاي پزشكي پشت سر هم بعمل آمد ، و آزمايشهاي لازم و دقيق انجام گرفت و آنچه كه لازمه معالجه و مداوا بود ، بكار گرفته شد ، ليكن بيماري از يك طرف و پيري و سالخوردگي از طرف ديگر دست به دست هم دادند و سلامتي استاد را به خطر انداختند و ياران و بستگان استاد را مأيوس و نااميد ساختند .

در يكي ازاين روزهاي بستري بودن كه ايشان گوئي به اسكلتي تبديل شده بود ، اتفاق عجيبي روي داد ، من در بالين استاد در سمت راست نشسته و مهندس سيدرضا خشگنابي در طرف چپ سر پا ايستاده بود ، خانم پرستار نامبرده نيز حضور داشتند ، ما شاعر را سرگرم مي كرديم كه اين احوالات روي داد، قضيه از اين قرار است :
شهريار دوست صميمي ديرينه و رفيق ايام جواني خود يعني آقاي لطف الله زاهدي را بيش از سي (30) سال بود كه نديده بود ، او را مرده مي انگاشت ، حتي مجلس ختم و احسان نيز براي وي ترتيب داده بود .

خوشبختانه آقاي لطف الله زاهدي زنده و تندرست و شاداب بوده ودر تمام اين مدت و غيبت طولاني در پاريس زندگي مي نموده است ، تصادفاً آن زمان پس از سالهادوري در همين روزهاي بيماري استاد به تهران برمي گردد و از شهريار پرس وجو مي كند و بستري بودنش در بيمارستان مهر را به او اطلاع مي دهند و همان ساعت راهي بيمارستان مي شود ودر حدود ساعت 5/4 بعد از ظهر بود كه دفعتاً درب اطاق 513باز شد ، و مردي بلند قامت وارد اطاق شد ، به محض اينكه چشمان درشت و گيراي شهريار به مرد تازه وارد افتاد ، فرياد زد لطف الله ؛ اسكلت شهريار از جا كنده شد و اگر من و خانم پرستار و برادرشان از سه طرف او را نگرفته بوديم ؛ از تخت برزمين مي افتاد و حادثه ناگواري رخ مي داد . ولي شكر خدا كه بخير گذشت ، اين دو يار ديرين در هم پيچيدند و شورو غوغايي بر پاشد ، اين دودوست صادق چنان اشك شوق ريختند و زار گريستند كه بيمارستان به لرزه درآمد .

من از اطاق خارج شدم ، بعد از چند دقيقه كه به اطاق برگشتم ، استاد آيه اي از قرآن مجيد تلاوت مي نمودند و خطاب به من فرمودند بيش از هشتاد سال زندگي كرده ام آثار و اولادي دارم كه آنها باقيات صالحات من هستند ، من به سيد رضا و فاضل گفتم و به شما نيز مي گويم ، تمايل من چنين است كه بعد از مرگم اگر درتهران خواستند مدفونم سازند ، مرا در جوار مرقد مطهر حضرت عبدالعظيم بخاك سپارند و اگر در موطنم آذربايجان خواستند دفنم كنند يادر دامن كوه حبدربابا كه آنقدر آن رادوست داشته ام ، يا در مقبرةالشعرا تبريز در سرخاب مدفونم سازند . ما به او تسلي ودلداري داديم ولي همه چيز براي او روشن و معلوم بو.د .

استاد هشتاد وسه سال داشتند (1367ـ1285)ـ (1988ـ1906) .پيري و بيماري به ايشان اميد بهبودي را نمي داد ، ايشان سالهاي طولاني از بيماري ريوي (برنشيت مزمن )و يا بقول دكتر معالجشان آقاي دكتر نبيل از (سابقه بيماري مزمن ريوي) رنج ميبرد و كهولت سن وسال نيز مزيد برعلت شده دست بدست هم داده ، اميد بهبودي و شفاي شاعر را قطع مي نمودند .

وضعيت جسماني شاعر هر آن روي به وخامت مي گذاشت بطوريكه در مدت سه روز آخر حياتش به آريتمي كامل قلبي دچار شده بود ، ديگر اكسيژن كافي به مغز و ساير بافتهايش نمي رسيد و به كم خوني مغزي دچار شده بود ، تا اينكه شاعر محبوب ملت ايران به حالت اغماء درآمد ، قدرت تشخيص و تكلم راازدست داد و به اطاق ويژه ( مراقبت خصوصي ) منتقل گرديد .

پزشكان هر آنچه كه درتوان داشتند و لازم بود بكار بستند ، ليكن معالجات مؤثر واقع نشده و در بامداد روز 26شهريور ماه 1367 ساعت 5/5 صبح وضعيت ايشان بكلي بحراني شد ، از پزشك ودارو ودرمان ديگر كاري ساخته نبود . درست دررأس ساعت 45/6صبح روز شنبه 26 شهريور 1367 خورشيدي مطابق با 17 سپتامپر 1988 ميلادي ، قلب مهربان شهريار از طپيدن ايستاد و دفتر زندگاني پر افتخارآن انسان بزرگ بسته شد ، شهريار كشور شهر وادب به ابديت پيوست .

روز يكشنبه 27 شهريور جنازه شهريار در ساعت 9صبح از بيمارستان مهر تهران با تشريفات مخصوص به فرودگاه منتقل گرديد ، در غرفه دولت اكثريت صاحبان فضل و هنر و رجال دولت ودانشمندان و شاعران كه دررأس آنها آقاي خامنه اي رئيس جمهوري وقت بودند ، گرداگرد جنازه جمع شدند ، قبل از انتقال جنازه به هواپيماي مخصوص از طرف آقاي دكتر موسوي گرمارودي سخنراني كوتاه پر مضموني بعمل آمد، يكي از دونفراز شعرا ، اشعاري قرائت نمودند ، چند ناطق ، از هنر و فضل و شخصيت علمي و ادبي استناد به اختصار سخن راندند و يكي دوساعت اين تشريفات طول كشيد . درست رأس ساعت 12 ظهر جنازه را بداخل هواپيما منتقل نمودند . هواپيما با 25 نفر سر نشين ( خانواده استاد و مشايعت كنندگان ) به هوا برخاست وبسوي موطن شاعر يعني شهر تبريز مرد خيز به پرواز درآمد . در ساعت 5/13 به آسمان صاف تبريز رسيديم ، شاعر بلند پرواز شعر وادب ايران براي آرميدن ابدي به شهر تبريز فرود آمد . تبريزيهاي جوانمرد و قدردان ، شهريار فرزند گرامي خود را با چه عظمت و شهر يارانه استقبال نمودند ؛ جنازه را با تشريفات نظامي و نواختن مارش عزا استقبال نمودند ، زمين و آسمان تبريز سوگوار بود . مراسم تدفين به روز بعد محول گرديد . جنازه را به سرد خانه انتقال دادند .

انبوده جمعيت با سكوتي مرگبار فرودگاه را ترك گفتند ، شهر تبريز غرق در ماتم و اندوه بود . درست ساعت هشت شب در سالن شهيد مدني تبريز از طرف آقاي پرهيزگار ، استاندار وقت آذربايجان شرقي مراسم برگزاري يادبود شهريار بزرگ آغاز گرديد ، شعرا و ادبا و نزديكان شهريار درباره فقدان اسفناك استاد بزرگ و ميراث ادبي به اجمال سخن گفتند ، از طرف شخص استاندار رسماً سه روز عزاي عمومي در تبريز اعلام گرديد.

روز دوشنبه 28 شهريور ماه 1367 در ساعت 5/8 بامداد مراسم تشييع بي مثل و مانند شهرياردر زادگاه محبوبش تبريز از مصلاي تبريز از مصلاي امام خميني آغاز گرديد ، امام جمعه تبريز آيت الله مسلم ملكوتي براي استاد نماز خواندند ، جنازه با ناله و فرياد بيش از يك ميليون نفر بر دوشها كشيده شد ، تابوت شهريار شعروادب ايران سردست جوانمردان آذربايجان از مصلا به وقبرة الشعرا منتقل گرديد .

همه مردم سياه پوش بودند، از تمام نقاط ايران از هر قوم وملت نمايندگان خود را به تبريز رسانده در اين مراسم شركت كرده بودند .

در حوالي ساعت 10پيكر نحيف استاد سيد محمد حسين شهريار بهجت تبريزي معلم علم وادب و اخلاق و فرزند بزرگ آذربايجان در سرزمين سرخاب تبريز همان طوريكه خودش خواسته بود در مقبرةالشعرا در جوار استادان سلفش مانند : قطران تبريزي ، خاقاني شرواني ، ظهيرفاريابي ، انوري ، شمس الدين سجاسي ، شاهپور بن محمد ، اوحد الدين ، امير طوسي ، شكيبي تبريزي ، نامي شيرازي وديگر بزرگان شعر وادب تاريخ ، بخاك سپرده شد ، رحمت الله عليه .
شهر تبريز فرزند شاعرش را به آغوش كشيد .